تبليغاتX
آتیشپاره

 

یا هو

سحرگاهان که سر از بالین بر می گیرم مژگان از خواب فرو می شویم و دیده بر جهان هستی می گشایم و حیات به نام تو آغاز می کنم و به یاد تو بر می خیزم و به امید تو گام در راه زندگی می نهم و سود و زیان را به فراموشی می سپارم و بودو نبود خویش را از یاد می برم .

اگر گفتارم در خور تو نیست بر من ببخش .

آنچه می گویم در حد توانایی خودم است . پروردگارا به وفایت سر می نهم و جفایت را به جان می خرم و از شعله دوست داشتنت به بال و پر در می آیم و پروانه واردر عشق تو می سوزم

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 22:31  توسط فرزانه | 

تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم / ای مهربان بی تو دنیا با من چه مهربان است . گل امید تنها در وجود تو روییده ای باغبان گلم را پرپر نکن.

چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم واجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضرت سر شار شود.

تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید؟ بیا و نگذار نومیدی باز گردد.

بگو که عشق بی گناهت محکوم به ماتم و غصه و عذاب نخواهی کرد . بگو که با من چنین نا مردانه رفتار نخواهی کرد . بگو که خواهی گذاشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد . اجازه مده که ستون هستی مان با دست خود خواهی ویرانه شود . با من از مهربانی سخن بگو از اینکه همراز من ویارو پناه من خواهی ماند . آه که چه زیباست شنیدن این حرف از بیان تو و چه دردناک است انتطار برای لحطه ای که نمی دانم چه خواهی گفت

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 0:44  توسط فرزانه | 

امروز هم احساس تنهایی می کنم .تنهای تنها در سرزمین ناآشنایان حقایقی که از آن گریزانم.

در این میان به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را برایش بازگو کنم . اما وقتی که از همه چیز و همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک می ریزم .اشکهایی که بیان کننده ی دردهای درونی ام هستند .

پس از خداوند طلب مساعدت می کنم پروردگاری که همه جا حضور دارد و ما او را نمی بینیم و به این ترتیب با یاد او دلم آرام می گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 0:10  توسط فرزانه | 

به باغبان خواهم گفت که در برگ برگ درختان نام تو را بنویسد و برای گلهای باغش نام تو را بخواند .به پروانه های زیبای باغش خواهم گفت که نام تو را زمزمه کنند و با نام تو به پرواز در آیند .

به ÷رندگان خواهم گفت که در نغمه هایشان نام تو را سردهند و در افق آسمان نام تو را ترسیم کنند .

آری تنها نام تورا ای معبودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 1:10  توسط فرزانه | 

باید همچون باد گذشت و چون ستاره درخشید باید فریاد کشید و خالی شد .

باید بود و ره پیمود و کوشید .باید سر به سبزه زار هستی گذاشت و با نسیم مهربان آفتاب مأنوس شد باید سر سبزی زندگی را در نگاه گرم خورشید جستوجو کرد .

باید دل به سبزینه سپرد و عطر خوشبوی یاس را در چشم نسترن های تازه به خانه دل فرا خواند .

باید طاق نیلوفرین آرزو ها را به بلندای بی نهایت رساند . باید به دنبال پیچک های امید و آرزو بود .

باید که چون بارانی از نوارش از امتداد دیوارهای غول گونه بارید .

باید............

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 0:33  توسط فرزانه | 

تولدم مبارک

 

البته یکم دیر شد ۲۷ بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 1:49  توسط فرزانه | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد

هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سر شار از سخنان نا گفته است ِ از

حرکات نا کرده!

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ها نهفته است

حقیقت من و تو ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 23:1  توسط فرزانه | 

واژه شعر را در قالب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم . زندگی ام بوی غربت تنهایی و بی قراری گرفته است .

حالا دیگه بلور زندگی است!

رفاقت ها پوچ و تو خالی است.سرزمین خاطره ها خشک و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح است.تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.باید رفت باید به انداره ی خود تنهایی را در آغوش کشید.

باید خود را ساخت برای تولدی دیگر و زندگی دیگر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 23:55  توسط فرزانه | 

ای کاش همیشه در قصه ها زندگی می کردیم .

ای کاش زندگی ما در قصه ای شیرین و زیبا خلاصه می شد.قصه ای که در آن غم و غصه و کینه راه نداشت .

قصه ای که در آن غم و جدایی نبود قصه ای که فقط مهر و عاطفه و لبخند وجود داشت و همراش شادی و نشاط بود .ای کاش زندگی ما هم مانند همان قصه مادر بزرگ با یکی بود یکی نبود آغاز می شد و در زیر گنبد کبود با خیرو خوشی به پایان می رسید .

قصه های مادر بزرگ همیشه خوشی و شیرینی داشت و در قصه هایش همیشه از قهر و جدایی آشتی ِ عشق و عاشقی و جشن و سروریکه بر پا بوده صحبت می کرد . ای کاش من در همان قصه مادر بزرگ زندگی می کردم و خوشبختی را با تمام وجود لمس می کردم .

ولی افسوس .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 22:37  توسط فرزانه | 

اگر کاشفی از روی نا چاری سلام را برای آغاز نامه های دشوار از میان دنیای واژه ها نمی کشید حتی در آغازهایمان هم با هم تفاهم نداشتیم به هر حال سلام :

از بس همه ی مردم دنیا بعد از سلام های مرسوم سرزمین خودشان حال همدیگر را پرسیدن من یکی دیگر خسته ام اگر حالت را می دانستم که برایت نامه نمی نوشتم تو هم اگه خواستی بدانی ... بگذریم.

جایی خواندم که یکی داناتر از ما گفته بود دردناکتر از بیماری عشق هیچ حکیمی به چشم ندیده است و انسان دچار هر درد سختی هم باشد درد عشق او بر تمامی دردهای دنیا برتری دارد گفتند شنیدیم اما ما که نه دیدیم و نه چشیدیم ِ بگذریمِ...

راستی چگونه می شود کاری کرد که عشق به عادت تبدیل نشود فرق بین عشق و عادت چیست؟

پاسخ درست برای خبرنگاری که به او پیشنهاد یک مصاحبه ی دیگر میدهم این است : فرق عشق و عادت همان فرق پاییزو زمستان است همان فرق آذر و تیر ِآذر ماه نخست بود مثل آتش و تیر باز هم عصر تیر و کمان است عصر کسالت و خستگی عصر شکستن قلب گنجیشک هایی ه با یک شاه دانه که هیچ با یک دانه فریب می خورند و از درد اسارت تنها خود را به درو دیوار قفس می کوبند تا یکی... ویک شاعر هنوز مصون مانده از سنگ و سیمان لقب برازنده ی ÷رنده های قفسی را برای آنها هدیه می فرستند.

چگونه است که او از فرسنگ ها دور تر می داند که این گنجیشک ها مدتها به درد بی درمان بی کسی عادت کرده اند و این باز هم فرق دیگر عشق و عادت است به راستی که تقدیر چه قاضی دور از عدالتی است همیسه صلاح می داند بعضی با گذشته هایشان زندگی کنند و بعضی را به آینده ای که هرگز نمی رسد دلخوش می کند و من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیبا ترند همان حرف های نامه ی بی جواب پیش ِ همه چیز اولش خوب است عشق اولش خوب است گرما اولش خوب است تعطیلات اولش خوب است ِ گیلاس اولش خوب است و حالا اضافه می کنم ذوق اولش خوب است ِ آشنایی خوب است و آتش هم اولش خوب است.

عصر ما عصر کسانی است که نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند عصر آنهایی که چند ساعت طولانی را با دو دقیقه دوری برابر می دانند عصر آنهایی که گله را نه تنها به حساب سنگینتر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل نمی گذارند بلکه از بیان آن نیز احساس کسالت می کنند و آن قدر ابرو به هم نزدیک می کنند تا کسی که شهامت دارد غرورش را تیکه تیکه با آن که می دانند حق با اوست و او راحت می تواند قضیه ی هندسی و دایره وار عشق را با یک خداحافظی خاته دهد اما این کار را نمی کند .

به خدا عشق معادله ی بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ می بخشی و آخر سر هم چیزی به نام هعتماد را از تو می گیرند تا شاید خلاصت کنند اما دریغ از جرعه ای رهایی .حق با توست اگر مفهوم این سطر های آشفته را در نیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی روی به ابهام باشد تو هم این گونه می نویسی .

چه باید کرد اگر بخواهی حقیقت را بنویسی نام سرنوشتی خوش تر از این نخواهد داشت ِ خستت نکنم ِ حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدن است ِ حرف از پایا دادن نیست حرف از چگونگی پایان ندادن است .حرف از امانت داری است ِ حرف از کلیدی است ِ حرف از مراقبت ویژه قلبهایی است که دارنده زیر دست حکیم نا آگاه زمانه از دست می روند .

صحبت یک عصری است که قسم خوردن به حال یکدیگر کار آسانی نبود ِ عصر شعر درمانی ی عصر نگرانی های یک دقیقه تاخیر ِ عصر رقابت دل ها نه کوتاهی وبلندی بیت ها ِ عصر خداحافظی هایی که که از سلام قشنگتر بود ِ عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود وبیان رنجیدن مجازات قهر وتنبه چند ساعت دوری نداشت.

عصر صداقت محض ِ عصر درخشش حقیقت آنچنان که می شد زمستان همه ی مردم دنیا را با آن گرم کرد ی عصر من و تو ندارد ِ عصر هر چه تو بخواهی عصر هر چه تو بگویی فرقی نمی کند ِ عصر امکان ندارد جان تو را به خاطر چیزی به این سادگی قسم بخورم ی عصر عشق ِ عصر گفتن دلم خیلی دلم برایت تنگ شده بود عصر شبهای ببینم چه کسی زود تر می گوید دوستت دارم ِ عصر افتخار به شدت عشق ِ عصر نا بودی غرور ِ عصر شمساری مجنون از چه صحرا و بیابانی نیست ِ عصر آگر امروز حرف می زدم که تو ...و پاسخ ین چه حرفی ایست مگر می شود... عصر با هیچ کس حرفی نزن ِ عصر محدودیت های جذاب ِ عصر قوانین شهر ِ عصر استلال هایی که کو چکترین منطقی آنها را توجیه نمی کند ِ عصر حکومت عشق عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا بر سر آن که چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد ِ عصر شرط بندی های عاشقانه بر سر عکس هایی که دادن و ندادنشان کلی ذوق و شوقی داشت ِ عصر تو بیشتر دوسم داری یا من و لذت بی اسخ ماندنش که یک دنیا می ارزید.

خطر تحلیل رفتن مهربا نیست ِ کم کم دارد ریشه ی نا ارام عشقیمان را تهدید می کند انگار امسال هم با کمبود باران و آب مواجهند ِ گمان می کنم ملت نرسیدن کلاغ ها در قصه های مادر بزرگ اینست که :

آن ها همیشه به دنبال کسی که فرق میا ن عشق و عادت را بداند آواره اند و فرمشان را جزم کرده اند که تا مقصدشان پیدا نکنند به خانه نروند و تاحالا هم این گونه اند که می بینی.

ییک تکه مه شیری غرور دارد روزگار سپید آرزو هایمان را سیاه می کند. جز عشق به چه می شود نازید در عصری که گرون ترین کالا دل است .اگر خیانتی در کار نباشد کم کم باید پرونده ی این نامه را هم بست و تنها آن را به عنوان سندی یادگاری در صندوقچه اسناد یک عشق هشت ماهه پنهان کرد

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 0:32  توسط فرزانه |